پیش از اینها ...

کلیپ
کلیپ

پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا *** خانه‌ای دارد میان ابر‌ها در گذشته فکر می‌کردم خانه خداوند در آسمان و میان ابر‌ها است. مثل قصر پادشاه قصه‌ها *** خشتی از الماس و خشتی از طلا مثل قصر پادشاهان افسانه‌ای از الماس و طلا ساخته شده است. پایه‌های برجش از عاج و بلور *** بر سر تختی نشسته با غرور ستون‌های برج خدا از عاج و بلور ساخته شده است و با غرور بر تخت پادشاهی نشسته است. ماه، برق کوچکی از تاج او *** هر ستاره، پولکی از تاج او ماه یکی از درخشندگی‌های تاج خدا و هر ستاره پولکی بر تاج خداوند بود. رعد و برق شب، طنین خنده‌اش *** سیل و طوفان، نعره توفنده‌اش رعد و برق‌هایی که در شب است، صدای خنده خداست و سیل و طوفان صدای فریادهای او است هیچ کس از جای او آگاه نیست *** هیچ کس را در حضورش راه نیست هیچ کسی نمی‌داند که او کجاست و کسی اجازه ملاقات و دیدنش را ندارد آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین *** خانه‌اش در آسمان، دور از زمین او خدایی بی‌رحم و خشمگین بود و خانه‌اش در آسمان و از زمین دور بود بود، اما در میان ما نبود *** مهربان و ساده و زیبا نبود او وجود داشت ولی در میان مردم نبود. مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او، دوستی جایی نداشت *** مهربانی هیچ معنایی نداشت در قلب او دوست داشتن و عشق و مهربانی وجود نداشت هر چه می‌پرسیدم از خود از خدا *** از زمین از آسمان از ابرها هر چه از دیگران درباره خدا و خودم و زمین و آسمان و ابرها می‌پرسیدم زود می‌گفتند: «این، کار خداست *** پرس‌و‌جو از کار او کاری خطاست.» همه می‌گفتند این کار خدا است و سوال کردن در مورد کار خدا اشتباه و خطا است نیت من در نماز و در دعا ***ترس بود و وحشت از خشم خدا به خاطر ترس و وحشت از خدا نماز می‌خواندم پیش از این‌ها، خاطرم دلگیر بود *** از خدا در ذهنم این تصویر بود در گذشته از خدا دلگیر بودم و این تصورات را از خدا در ذهنم داشتم تا که یک شب، دست در دست پدر *** راه افتادم به قصد یک سفر تا اینکه یک شب همراه پدرم عازم سفری شدیم در میان راه، در یک روستا *** خانه‌ای دیدیم، خوب و آشنا در بین راه و در یک روستا، خانه‌ای خوب و آشنا دیدیم زود پرسیدم: «پدر، اینجا کجاست؟» *** گفت: «اینجا خانه خوب خداست» زود از پدرم پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت اینجا همان خانه خوب خدا است گفت: «اینجا می‌شود یک لحظه ماند *** گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده

هشتم,پیش از اینها,معنی

توضیحات

پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا *** خانه‌ای دارد میان ابر‌ها در گذشته فکر می‌کردم خانه خداوند در آسمان و میان ابر‌ها است. مثل قصر پادشاه قصه‌ها *** خشتی از الماس و خشتی از طلا مثل قصر پادشاهان افسانه‌ای از الماس و طلا ساخته شده است. پایه‌های برجش از عاج و بلور *** بر سر تختی نشسته با غرور ستون‌های برج خدا از عاج و بلور ساخته شده است و با غرور بر تخت پادشاهی نشسته است. ماه، برق کوچکی از تاج او *** هر ستاره، پولکی از تاج او ماه یکی از درخشندگی‌های تاج خدا و هر ستاره پولکی بر تاج خداوند بود. رعد و برق شب، طنین خنده‌اش *** سیل و طوفان، نعره توفنده‌اش رعد و برق‌هایی که در شب است، صدای خنده خداست و سیل و طوفان صدای فریادهای او است هیچ کس از جای او آگاه نیست *** هیچ کس را در حضورش راه نیست هیچ کسی نمی‌داند که او کجاست و کسی اجازه ملاقات و دیدنش را ندارد آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین *** خانه‌اش در آسمان، دور از زمین او خدایی بی‌رحم و خشمگین بود و خانه‌اش در آسمان و از زمین دور بود بود، اما در میان ما نبود *** مهربان و ساده و زیبا نبود او وجود داشت ولی در میان مردم نبود. مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او، دوستی جایی نداشت *** مهربانی هیچ معنایی نداشت در قلب او دوست داشتن و عشق و مهربانی وجود نداشت هر چه می‌پرسیدم از خود از خدا *** از زمین از آسمان از ابرها هر چه از دیگران درباره خدا و خودم و زمین و آسمان و ابرها می‌پرسیدم زود می‌گفتند: «این، کار خداست *** پرس‌و‌جو از کار او کاری خطاست.» همه می‌گفتند این کار خدا است و سوال کردن در مورد کار خدا اشتباه و خطا است نیت من در نماز و در دعا ***ترس بود و وحشت از خشم خدا به خاطر ترس و وحشت از خدا نماز می‌خواندم پیش از این‌ها، خاطرم دلگیر بود *** از خدا در ذهنم این تصویر بود در گذشته از خدا دلگیر بودم و این تصورات را از خدا در ذهنم داشتم تا که یک شب، دست در دست پدر *** راه افتادم به قصد یک سفر تا اینکه یک شب همراه پدرم عازم سفری شدیم در میان راه، در یک روستا *** خانه‌ای دیدیم، خوب و آشنا در بین راه و در یک روستا، خانه‌ای خوب و آشنا دیدیم زود پرسیدم: «پدر، اینجا کجاست؟» *** گفت: «اینجا خانه خوب خداست» زود از پدرم پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت اینجا همان خانه خوب خدا است گفت: «اینجا می‌شود یک لحظه ماند *** گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده