پیرمرد کفاش و تاجر
پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر میکرد.او همیشه شادمان آواز میخواند،کفش وصله میزد و هرشب با عشق و امید نزد خانواده باز میگشت.در نزدیکی بساط او حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات دردکان خویش چرت میزد و شاگردانش برایش کار میکردند،کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد.یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟کفاش گفت روزی سه درهم.تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت وگفت:بیا این از درآمد همه عمر کار کردنت هم بیشتر است!برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من کمی چرت بزنم؛آواز خواندنت مرا کلافه کرده.کفاش شکه شد،سر درگم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.آن دو روزها متحیر بودند که با آن پول چه کنند.از ترس دزد شبها خواب نداشتند،ازفکر اینکه مبادا آن را ازدست بدهند آرامش نداشتند،تمام فکر وذکرشان شده بود مواظبت ازآن کیسه ی زر.تااینکه پس از مدتی کفاش کیسه را برداشت و نزد تاجر رفت،کیسه ی زر رابه تاجر داد وگفت:سکه هایت را بگیر و آرامشم راپس بده!
آموزنده,کلیپ آموزنده,سخنرانیهای ناب و آموزنده,داستان آموزنده,داستانهای آموزنده