داستان آموزنده زنبور و مار
روزى زنبور و ماری باهم بحث میکردند.مار گفت:آدمها از ترسِ ظاهر ترسناک من میمیرند،نه بخاطر نيشم!وبرای اثبات حرفش،به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛نزديک شد وبه زنبور گفت:من اورا نيش مىزنم اما تو بالاى سرش سر و صدا کن!مار چوپان را نيش زد و زنبور بالای سرش پرواز کرد.چوپان گفت:زنبور لعنتى!و شروع به مکيدن جاى نيش وتخليه زهر کرد وخوب شد.مار و زنبور نقشه ديگرى کشيدند:اينبار زنبور نيش زد ومار خودنمايى کرد!چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد،از ترس پا به فرار گذاشت!از ضماد استفاده نکرد و چند روز بعد،به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!این داستان زندگی ماست.خيلى از مشكلات همينگونه اند.آدمها فقط بخاطر ترس از آنها،نابود ميشوند.همه چیز برمیگردد به برداشت ما از زندگى.مواظب تلقین های زندگیمان باشیم...
آموزنده,کلیپ آموزنده,سخنرانیهای ناب و آموزنده,داستان آموزنده,جملات آموزنده