مناظره باد و آفتاب

داستان های فارسی
داستان های فارسی

باد به آفتاب گفت:من ازتو قوی ترم.آفتاب گفت:چگونه؟ باد گفت آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟شرط میبندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم.آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر می شد پیرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید.سرانجام باد تسلیم شد.آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.در آن هنگام آفتاب به باد گفت:دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است.در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راهگشاتر است.

آموزنده,کلیپ آموزنده,آموزنده برای کودکان,داستان آموزنده,جملات آموزنده

توضیحات

باد به آفتاب گفت:من ازتو قوی ترم.آفتاب گفت:چگونه؟ باد گفت آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟شرط میبندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم.آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر می شد پیرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید.سرانجام باد تسلیم شد.آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.در آن هنگام آفتاب به باد گفت:دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است.در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راهگشاتر است.