اسکندر مقدونی و سرباز

داستان های فارسی
داستان های فارسی

اسکندر مقدونی در جنگی در میان لشگریانش سربازی دید که بر اسبی لاغر و علیل سوار است.سرزنشش نمود و گفت:شرم نداری با این اسب به معرکه آمده ای؟سرباز خندید.اسکندر تعجب کرد و گفت:من به تو عتاب می کنم و تو می خندی؟سرباز گفت:من بر اسبی سوارم که هرگز نمی توانم با آن از جنگ بگریزم اما شما بر اسبی سواری که با آن فرار برایت میسر است.اسکندر از جواب سرباز خجالت کشید و به او پاداش داد...

آموزنده,کلیپ آموزنده,سخنرانی‌های ناب و آموزنده,داستان آموزنده,داستان‌های آموزنده

توضیحات

اسکندر مقدونی در جنگی در میان لشگریانش سربازی دید که بر اسبی لاغر و علیل سوار است.سرزنشش نمود و گفت:شرم نداری با این اسب به معرکه آمده ای؟سرباز خندید.اسکندر تعجب کرد و گفت:من به تو عتاب می کنم و تو می خندی؟سرباز گفت:من بر اسبی سوارم که هرگز نمی توانم با آن از جنگ بگریزم اما شما بر اسبی سواری که با آن فرار برایت میسر است.اسکندر از جواب سرباز خجالت کشید و به او پاداش داد...