ملا نصرالدین و اتفاقات آن دنیا
همسـر ملانصـرالدین از او پرسید:پس از مـرگ چه بلایی به سـرمان می آورنـد؟ملا پاسخ داد:هنوز نمـرده ام و از آن دنیـا بیخـبرم؛امشب برایـت خـبر میآورم.یک راست رفت سمت قبـرستـان.در یکی از قبرهای آخـر قبرستان خـوابید.خواب داشت بر چشمهای ملا غلبه میـکرد؛ولی خـبری از نکـیر و منـکر نبود.چند نفـری با اسب و قاطـر به سمت روستا میآمدند.با صـدای پای قاطـرها،از خواب پرید وگمان کرد که نکیـر ومنکـر میآیند.وحشت زده بیـرون پـرید.بیرون پـریدن او همان و رم کردن قاطـرها همان!قاطرسواران که به زمین خورده بودنـد تا چشمشان به ملا افتـاد،او را به باد کتک گرفتند.ملا باسرو صورت زخمی به خانه بـرگشت.خانمش پرسیـد:از عــالـم قـبر چـه خبـر؟گفت:خـبری نبـودولی اینرا فهمـیدم که اگــر قاطــر کـسی را رم نـدهـی،کاری با تـو نـدارند!واقعیت همین است.اگـر نان کـسی را نبـریده باشیـم،اگـر با آبروی دیگران بـازی نکـرده باشـیم،اگـر جنس نامرغـوب را به جای جنـس مرغوب به مشتـری نداده باشـیم،اگر به زیردستـان خود ستـم نکـرده باشیـم و بندگـی خــدا را کـرده باشیـم،دلیـلی بـرای ترس از مـرگ وجود ندارد!
آموزنده,کلیپ آموزنده,سخنرانیهای ناب و آموزنده,داستان آموزنده,جملات آموزنده