پیرمرد و تصمیم خوشبختی

داستان های فارسی
داستان های فارسی

پیرمرد نابینایی چون همسرش فوت کرده بود چاره ای نداشت جزاینکه به خانه سالمندان برود.مدتی در خانه سالمندان منتظر ایستاد تاسرانجام به او گفتند که اتاقش حاضر است.شخصی که او را در راهرو همراهی میکرد برای او در مورد موقعیت اتاقش حرف زد.پیرمرد گفت: عالی است چقدراین اتاق را دوست دارم.همراهش به او گفت:شما که اتاق را ندیده اید.پیرمرد جواب داد:مهم نیست.خوشبختی چیزی است که پیشاپیش درباره اش تصمیم میگیریم.اینکه چقدراتاق را دوست دارم ارتباطی به این ندارد که وسایلش چگونه چیده شده.مهم این است که من ذهن خودرا چگونه میچینم.شما میتوانید نگرش خودرا دگرگون کنید و درنتیجه زندگی خود را دگرگون سازید.

آموزنده,کلیپ آموزنده,داستان آموزنده,جملات آموزنده,داستان‌های آموزنده

توضیحات

پیرمرد نابینایی چون همسرش فوت کرده بود چاره ای نداشت جزاینکه به خانه سالمندان برود.مدتی در خانه سالمندان منتظر ایستاد تاسرانجام به او گفتند که اتاقش حاضر است.شخصی که او را در راهرو همراهی میکرد برای او در مورد موقعیت اتاقش حرف زد.پیرمرد گفت: عالی است چقدراین اتاق را دوست دارم.همراهش به او گفت:شما که اتاق را ندیده اید.پیرمرد جواب داد:مهم نیست.خوشبختی چیزی است که پیشاپیش درباره اش تصمیم میگیریم.اینکه چقدراتاق را دوست دارم ارتباطی به این ندارد که وسایلش چگونه چیده شده.مهم این است که من ذهن خودرا چگونه میچینم.شما میتوانید نگرش خودرا دگرگون کنید و درنتیجه زندگی خود را دگرگون سازید.