حماسه ای در غروب
نادر نادرپور از جمله شاعرانی است که در دیار غربت نیز هیچ گاه رویای ایران را فراموش نکرد. در میان اشعارش رد پای شیفتگی اش به ایران فراوان دیده می شود. اینجا دو شعر از او برای شما خوانده شده است. حماسه ای در غروب ز پناهگاه جنگل های خاموش خزان دیده به سویت باز خواهم گشت ای خورشید ای خورشید ترا با دست سوی خویش خواهم خواند ترا با چشم سوی خویش خواهم خواند تو را فریاد خواهم کرد ای خورشید ای خورشید من کنون قطره های ریز باران را که همچون بال زنبوران خواب آلود می ریزد به روی غنچه ی چشمان خود احساس خواهم کرد من کنون برگ ها را چون ملخ ها از زمین پرواز خواهم داد من اسفنج کبود ابرها را لمس خواهم کرد وزان آبی به روی آتش پاییز خواهم ریخت سپس آهنگ دیدار تو خواهم کرد ای خورشید ای خورشید من کنون کوله باری سهمگین بر دوش خود دارم عجائب کوله باری تلخ و شیرین را بهم کرده عجائب کوله باری هدیه ی روزان بیماری در او گنج نوازش ها در او رنج نیایش ها در او فریادهای مستی و هستی در او اندوه ایام تهیدستی من کنون کوله بار بسته ام را پیش چشمت باز خواهم کرد ای خورشید ای خورشید من از خمیازه های دره ها و خواب خندق ها من از آشوب دریاها و از تشویش زورقها سخن آغاز خواهم کرد من از تاریکی شب ها و از تنهایی پل ها من از نجوای زنبوران و از بی تابی گل ها سخن آغاز خواهم کرد من از سوسوی فانوسی که پشت شیشه می سوزد من از برقی که کوه و آسمان را با نخی باریک میدوزد من از بیلی که بر دوش نحیف آبیاران است من از گیلاسبن های گل آورده که در صبح بهاران پایکوب باد و باران است ترا آگاه خواهم کرد ای خورشید ای خورشید من کنون در خزانی بی بهار آواز می خوانم من کنون در شب تنهایی خود پیش می رانم شب بی ماه در من لانه می سازد عصایم در گل نرم بیابان ریشه می بندد درختی در کنار راه می روید درختی درکنارم راه می پوید عصایم در گل نرم بیابان ریشه می بندد درختی در کنار راه می روید درختی درکنارم راه می پوید عصای کوری اش در دست و بار پیری اش بر دوش عصای کوری ام در مشت و بار پیری ام بر پشت به رفتن هر دو می کوشیم من و او هر دو خاموشیم من و او هر دو از خاک بیابان آب می نوشیم من از این همسفر روزی ترا آگاه خواهم کرد ای خورشید ای خورشید افق خالی است اما من پر از ابرم پر از غبار افشان بی باران درون چشمه
نادر نادرپور,محمد نوروزی,دکلمه,شعرخوانی