وانشات // سناریو (کپ)

وانشات //سناریو
وانشات //سناریو

این پارت یه وانشات از فضای قصر و سلطنته سناریوی کوتاه از ایزانا داخل کالسکه سلطنتی نشسته بود و با هر قدمی که به قصر نزدیک میشدند ، دلش فشرده تر میشد . دو هفته دور بودن از ملکه اش مثل شکنجه بود ولی چاره چه بود ؟ در همین حال در سالن سلطنت قصر ،‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪نور خورشید از بین پرده ها خودش را به چشمان دختر میرساند و این آرامش صبح ، فریادی از سکوت قصر بود . شوالیه ها همراه پادشاه به کشور مستمره رفته بودند تا معاملات معادن مس را تمدید کنند . اما ایزانا هرچقدر هم بیرحم بود ، نمیتوانست آیسب دیدن یک فرد را تحمل کند ... ملکه اش ! برای همین در قصری به بزرگی نصف شهر ، تنها ملکه به همراه گارد محافظ و خدمتکاران وجود داشتند . جایی که امپراطوری کروکاوا معنا پیدا میکرد ، روی تخت سلطنتی ، ملکه نشسته بود و با خودش دقایق را میشمرد تا لحظات بگذرد. امروز روز موعود بود و ایزانا به همراه گارد ویژه وارد حیاط قصر شدند و همین ، شروع صدای همهمه و اسب ها در محوطه بود . قبل از همه ایزانا با بیتابی وارد سالن شد و اولین صحنه که دید دوتا از آرزوهایش بود ؛ ملکه و تخت سلطنت ! لبخند پهنش باعث شد ملکه بلند شود و به سمتش قدم بردارد . " خوش برگشتی پادشاه من !" ایزانا بدون توجه به موقیت آغوشش را باز کرد و به اندازه تمام دلتنگی این دو هفته ملکه اش را در آغوش فشرد و زیر لب زمزمه کرد : " قسم میخورم من رو جادو کردی که نتونم دور از تو بمونم ". و بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت . اگر ویو پارت بالا باشه ممکنه تبدیل بشه به چند پارتی

ایزانا,وانشات,سناریو

توضیحات

این پارت یه وانشات از فضای قصر و سلطنته سناریوی کوتاه از ایزانا داخل کالسکه سلطنتی نشسته بود و با هر قدمی که به قصر نزدیک میشدند ، دلش فشرده تر میشد . دو هفته دور بودن از ملکه اش مثل شکنجه بود ولی چاره چه بود ؟ در همین حال در سالن سلطنت قصر ،‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪‪نور خورشید از بین پرده ها خودش را به چشمان دختر میرساند و این آرامش صبح ، فریادی از سکوت قصر بود . شوالیه ها همراه پادشاه به کشور مستمره رفته بودند تا معاملات معادن مس را تمدید کنند . اما ایزانا هرچقدر هم بیرحم بود ، نمیتوانست آیسب دیدن یک فرد را تحمل کند ... ملکه اش ! برای همین در قصری به بزرگی نصف شهر ، تنها ملکه به همراه گارد محافظ و خدمتکاران وجود داشتند . جایی که امپراطوری کروکاوا معنا پیدا میکرد ، روی تخت سلطنتی ، ملکه نشسته بود و با خودش دقایق را میشمرد تا لحظات بگذرد. امروز روز موعود بود و ایزانا به همراه گارد ویژه وارد حیاط قصر شدند و همین ، شروع صدای همهمه و اسب ها در محوطه بود . قبل از همه ایزانا با بیتابی وارد سالن شد و اولین صحنه که دید دوتا از آرزوهایش بود ؛ ملکه و تخت سلطنت ! لبخند پهنش باعث شد ملکه بلند شود و به سمتش قدم بردارد . " خوش برگشتی پادشاه من !" ایزانا بدون توجه به موقیت آغوشش را باز کرد و به اندازه تمام دلتنگی این دو هفته ملکه اش را در آغوش فشرد و زیر لب زمزمه کرد : " قسم میخورم من رو جادو کردی که نتونم دور از تو بمونم ". و بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت . اگر ویو پارت بالا باشه ممکنه تبدیل بشه به چند پارتی