«غمزه» هفتم-بانفیسه سادات موسوی؛ زمین باز حیدر آورده
بعضی تولدها با صدا نمیآیند؛ با قامت میآیند. ولادت حضرت عباس(ع)، آمدنِ دستیست که قرار است پناه باشد. او متولد شد تا معنا کند وفاداری را؛ نه در گفتن، که در ایستادن. نه در وعده، که در ماندن تا آخرین لحظه. عباس(ع)، نامیست که وقتی میآید ترس، عقب میرود و ایمان، قد میکشد؛ پرچمی که هنوز در بادِ تاریخ افتاده اما هرگز نیفتاده است. ولادت او، تنها جشنِ قدرت نیست؛ جشنِ اخلاق است. جشنِ دستی که آب را دید اما حرمتِ تشنگی را نشکست؛ و چشم را بست تا دل، باز بماند. در این شبِ روشن، «غمزه» سراغ نوری میرود که آرام است اما شکستناپذیر. پای گفتوگویی مینشینیم که از وفا میگوید، از مرزِ میان توانستن و نخواستن، و از مردی که انتخاب کرد ستونِ خیمه بماند نه قهرمانِ لحظه. مهمان این شب نفیسه سادات موسوی، روایتگری از جنس معناست و این مسیر، با اجرای حامد خاکی شکل میگیرد؛ و گفتوگو را به میدانِ صداقت میبرد. اینجا، شعر شمشیر نمیکشد؛ دست میشود. وفا میشود. عباس میشود.
شعر,شعر,آیینی,خبرگزاری تسنیم